![]() |
![]() |
|
| OK2 |
|
کـاش از زنـدگـی مرا هـم ، بـاوری بود
کاش بر خاک ، بهر من هم دلـبری بود محرمی کو.! که دل به دلـدارم رسـاند کاش دل ، رام مرهمی از خنجری بود بر گرفته از شعله یخ بسته اکبر:(رسول تنهایی) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 10:13 توسط میلاد |
|
|
تنهاترین من تنها نذار منو، تنها سفر نکن،سفر نکن
این دل شکسته ی از یاد رفته رو، دیوونه تر نکن چشمای خیس من، این چشمه های غم دیوونه ی تواند ای رود مهربون، از روز وصلمون، چیزی بگو به من حرفی بزن گلم، من کم تحملم با گریه های تو، روزای شادم، از یاد می برم اما چه فایده ؟ می ترسم عاقبت، از یاد تو برم کم گریه کن گلم، من کم تحملم با چشم های خیس، این چشمه های غم با گریه ی زیاد، با خنده های کم انگار تا ابد، با این بهونه ها جای منو تو هم، دیوونه خونه ها حرفی بزن گلم، من کم تحملم با من بمون گلم، من کم تحملم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:59 توسط میلاد |
|
|
عشق اول تا همیشه یاد آدم می مونه
اونی که عاشق شده حال منو خوب می دونه عشق اول،عشق آخر،عشق اولین و آخر ای تو تنها یار و یاور،هجرتت نمی شه باور سفرت خوش ای مسافر،ای پرنده ی مهاجر تو خزون کوچه ی عشق،من یه برگم،تو یه عابر منتظر نشسته این دل به هوای تو هنوزم تا ابد قراره انگار که به پای تو بسوزم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:57 توسط میلاد |
|
|
شمع و پروانه منم
مسته میخانه منم رسوای زمانه منم دیوانه منم رسوای زمانه منم دیوانه منم یار پیمانه منم از خود بیگانه منم رسوای زمانه منم دیوانه منم چون باد صبا دربه درم با عشق وجنون هم سفرم شمع شب بی سحرم از خود نبود خبرم رسوای زمانه منم دیوانه منم تو ای خدای منم شونو نوای منم زمین و آسمان تو می لرزد به زیر پای من مه وستاره و ن تو می گرید به ناله های من رسوای زمانه منم دیوانه منم رسوای زمانه منم دیوانه منم وای ازاین شیدا دل من مست بی پروا دل من سرمایه سودا دل من رسوا دل من شیدا دل من ناله ی تنها دل من شام بی فردا دل من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:53 توسط میلاد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:56 توسط میلاد |
|
|
نمی دانم و نمی خواهم که بدانم پس از مرگم چه خواهد شد
و کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت اما بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد سوتکی باشد به دست کودکی بازیگوش که یکریز و پی در پی لبان گرمش را به گلویم بفشارد و آشفته کند خواب خفتگان همیشه خفته را. در آخر:خداوندا جهانت را چرا و چگونه بنا نهاده ای این همه عظمت و بزرگی ولی در آخر..... هیچ هیچ هیچ با تشکر از فرستنده متن:امین عزیز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 11:0 توسط میلاد |
|
|
از راه دور تو را می پرستم ای قبله امید من...!!! از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی. از راه دور درد دلهای خودم را به تو می گویم ... و تو را در آغوش محبت های خودم می فشارم. آری!!! از همین راه دور نیز میتوان دست در دستانم بگذاری و با هم قدم بزنیم. به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود. خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم. و هیچ گاه نمی گذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود. این فاصله ها را با محبت وعشقم از بین می برم و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی!!! و این است برایم یک خواب عاشقانه ، خواب نگاه به چشمان هم ، خواب با هم بودنمان آری و این است یک فاصله عاشقانه. عاشق باش چون این راه مقدس است و پایان راه شیرین تر از گذشته است. دارم از تو می نویسم. ای تنها بهانه برای زنده بودنم نفس کشیدنم ای امید و آرزوی من دنیای من ای تو فصل بهارم باور کن... باور نکن... !!! دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:2 توسط میلاد |
|
|
تقدیم به زیباترین گل دنیا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:29 توسط میلاد |
|
|
برادرجان نميدوني چه دلتنگم دلم خوش نيست غمگينم برادرجان
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:51 توسط میلاد |
|
|
«محصول غم» دیگــر ز چـه آیــی تـو ای بــاد خزانی خشکیده درختـم در ایـن بــاغ جـوانی بـر سفـره قلبم دگـر رنگ صفـا نیست در آن نتـوان یافـت بـه جز آه و فغـانی جـز عمـر نـدارم کـه دهـم پای وفایت ای یــار وفـا کـن که تـو اینگونـه توانی تـدبـیـر دلت کـن نــه آسـایش اغـیـار بـاشـد کـه کنند جان تـو را طردِ جهانی آیـیـن کجایست که دلدار کـُشد عاشق بر این سنــن پـوچ چه کس داده معانی سیمـا ز چـه پوشی بر این کور نگاهت بـر جمـلـه عیـان و بــه مــا بخـت نهانی راهـی بـه حریمت بـه شب و روز نیابم غیـرت ز چـه ورزی مگـر مَـردِ زنـانی؟ بـا مــن سخنـی گـو ، گشـا قفل زبانت آخــر ز چـه رنجی؟ ز چه آخر نگرانی؟ حرفی بزن ای یار مکن قصه بـه تکرار ایــن را همـه دانـنـد که شیـریـن بیـانی نـور از تـو بخیـزد بـه دامـان تو پیچـد پنهـان نکنـم مـن تـو خـورشیدِ زمـانـی لیکــن بــه دل مــا نگــاهــی ننمایــی شب سهـم مـن و روز همـه بــا دگرانی مـن رخـت نبنـدم ز سرکوی تو هرگز تــا خـود نگـویـی و از آن کـوی نــرانی گـر از مـن عـاشـق همه دنیـا بگیـرنـد تلخــی نکنـم بــاز ، کــه دانـم همه آنی این قصـه نگفتـم که رحمم کنی ای یـار محصـول غمـم بـود کـه دانـم همه دانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:27 توسط میلاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این سایت به هر طرفی که باد بیاد میره
لطفا بوزید... غم تـنـهایی اسیـرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه در صورت اختلال در بخش نظرات نظر خود را به این شماره sms کنید. 09139755793 |
|
RSS
|